اخلاق و ضرورت آن در جهان غرب

Author

Abstract

در این مقاله مشکلات انسان عصر مدرن و ارتباط آن با جهان بینی به وجود آمده در غرب در طول قرون اخیر مورد بررسی قرار گرفته است. نویسنده معتقد است که تزلزل در مبانی راسیونالیستی در فلسفه های هیوم، شوپنهاور، فویرباخ سبب شد که نقش عقل و حقایق مطلق و ثابت کم رنگ گردیده وبه ضعف بگراید.
در این زمینه نویسنده می گوید بدین طریق ذهنیت مدرن از یک طرف با پیروزی عقل انسانی آغاز شده و از سوی دیگر با بحرانی شدن آن به صورت فاجعه آمیز و بیمارگونه پایان می یابد و نحو بنیاد و ساختار یونانی – یهودی که بر آن نهاده شده بود و ارزشها و و اصول تمدن و فرهنگ غربی را شکل داده بود سخت از هم پاشید:
تمایز و تضاد میان "حسن" و "قبح" بینشهایمرتبط یا برتری ارزش های معنوی بر ارزشهای مادی و یا در رابطه با ماهیت دستوری و نظم هرمی آن ارزشهای که به زندگی مفهومو ابعاد کاملا انسانی که به نظر فویرباخ عبارت از اعتبارات، به نظر نیچه "ماسک اراده قدرت" و یا روساختن نیاز های اقتصادی طبق نظر مارکس و یا تعالی تحریکهای ناخود آگاه به نظر فروید تلقی می شود و نه تنها این: بحران عقل در بعد عملی کانتی به عنوان توانایی و مرجع قضاوت پایه های خود اخلاق را نیز از میان برد. زیرا بدون عقل انسانی به عنوان قوه قضاوت کننده اخلاق وجود نداشته و نمی تواند هم وجود داشته باشد.

Keywords