در بحث از رابطه عقل و دین یا به عبارت دیگر، تعقل و ایمان - به عنوان دو عملکرد انسانى - پرسش اصلى این نیست که آیا عقل و تعقل در قلمرو دین جایگاهى دارد یا نه، چرا که پاسخ به چنین سؤالى به وضوح مثبت است، بلکه پرسش این است که شخص معتقد به یک نظام دینى، از چه رو به آن نظام معتقد است. آیا وجه اعتقاد وى به گزارههاى دینى از آن روست که وى قادر بر اثبات آن گزارههاست؟ آیا فرایند ایمان که پذیرش حقایق وحیانى است،(1) باید همواره مؤید به معقولیتباشد یا ایمان فعل و عملکردى وراى تعقل و عقلانیت است؟ به بیانى دیگر، اگر وحى - که متعلق ایمان دینداران قرار مىگیرد - مجموعهایست از حقایق که در قالب گزارهها و قضایایى به بشر رسیده است، در این صورت، عقل و مجموعه علومى که به روش عقلى و از طرق عادى کسب معرفتبشرى حاصل مىآیند، نسبتشان از حیث راهیابى به آن حقایق چگونه خواهد بود؟ در پاسخ به سؤالات فوق، دیدگاههایى وجود دارند که مىتوان آنها را در سه رهیافت عمده جاى داد: عقلگرایى حداکثرى، ایمانگرایى، و عقلگرایى انتقادى.